سبوی دوست
عمری گذشت و، راه نبردم به کوی دوست
مجلس تمام گشت و، ندیدم روی دوست
گلشن معطّر است سراپا ز بوی یار
گشتیم هر کجا، نشنیدیم بوی دوست
هر جا که میروی، ز رخ یار روشن است
خُفاش وار، راه نبردیم سوی دوست
میخوارگانِ دلشده ساغر گرفتهاند
ما را نمی نصیب نشد از سبوی دوست
گوش من و تو، وصف رخ یار نشنود
ورنه جهان ندارد جز گفتگوی دوست
با عاقلان بگو که: رخ یار ظاهر است
کاوش بس است این همه، در جستجوی دوست
ساقی ز دست یار به ما باده میدهد
بر گیر می تو نیز ز دستِ نکوی دوست
حضرت روح الله خمینی<ره>
:: بازدید از این مطلب : 507
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0